شاید جواب کوتاهی باشد به آنچه بدنبالش هستی یاسمن....

للحق...

زنگ نماز است و مریم "ر" کنار من  نشسته .هر دو داریم با خوشحالی در مورد مشهد  صحبت می کنیم و حکمت" وصف العیش نصف العیش" را حسابی اویزه ی گوشمان کرده ایم.بر می گردم تا به مهدیه و ضیا بگم که کمتر حرف بزنین ،وقتی برمی گردم صورت اشک الود مریم رو روبروم می بینم،کپ می کنم  و واقعا  نمی دونم چی باید بگم.بغض داره گلوم رو پاره می کنه ولی "تو چرا همش گریه می کنی؟" مثل همیشه علامت می ده که نزار بقیه بفهمند.ویه  حرفی می زنه ،از اون حرف هایی که تو زندگیت کم می شنوی"وقتی این همه نعمت های خدا رو می بینم و نمی تونم با زبونم شکر کنم ناخودآگاه..." و من به حالش غبطه می خورم ...هنوز مبهوت صورت پر از اشکش هستم که صدای صدف در می اید: الله اکبر تکبیره الاحرام...نماز نمی خوانم...در واقع نماز نمی خوانم و کل مدت فقط از خدا می خواهم که مرا با مریم محشور کند...

شاید جواب کوتاهی باشد به آنچه بدنبالش هستی یاسمن....

 

/ 0 نظر / 9 بازدید