ببخش ای ...

تو نمی دانی ... روزی در پس تمام تنهایی ها ، درد ها ، فشار ها و رنج ها از میان گلزار بندگانت نرگسی برخاست و تو چه زود هنال این دوستی پیوند زدی ، آبش دادی و به مهر بزرگش کردی تا ریشه دواند ، عمیق شد و محکم و چه زود تیشه به ریشه های تازه شکل گرفته اش زدی نمی دانم چه کردم که این چنان آفت ها حمله کردند .... خدایا انسان مجنون روزگار است و سرگشته به دنبال لیلی .... خدایا جنون شرط عشق است و تو دلیل عشقی تو لیلی ما باش . از عشق خودت ما را مست کن که چه مستی شیرینی ست و تیشه نزن بر نهال دوستی مان ...

می دانم که کوتاهی کرده ام ...

می دانم تند رفتم آن زمان که باید آهسته می رفتم ولی مگر نه این که تو می بخشی پس ببخش و چنان که مهر را آفریدی به مهر جایگزینش کن که غم دوست از پا در می آورد و نادان می سازد

امیدم تویی ، معبدم تویی ، پناهم تویی... چاره ام ساز . می دانم که باید درد بکشم اما از احساس حضورت در تحمل این درد محرومم نکن که چون تو باشی درد نیست ، چون تو نباشی غیر از درد نیست . به رضایت راضی ام . می خواهم آنچه را می خواهی .... آن کن که خود می خواهی ....

                                                                        آمین

/ 0 نظر / 8 بازدید