بازی من و خدا

زیر گنبد کبود،جز من و خدا،کسی نبود،روزگار،رو به راه بود، هیچ چیز، نه سفید و نه سیاه بود، با وجود این، مثل اینکه چیزی اشتباه بود، زیر گنبد کبود، بازی خدا، نیمه کاره مانده بود، واژه ای نبود و هیچ کس، شعری از خدا نخوانده بود، تا که او مرا برای بازی خودش، انتخاب کرد، توی گوش من یواش گفت: تو دعای کوچک منی، بعد هم مرا، مستجاب کرد، پرده ها کنار رفت ، خود به خود، با شروع بازی خدا، عشق افتتاح شد، سال هاست ، اسم بازی من و خدا، زندگی ست، هیچ چیز، مثل بازی قشنگ ما، عجیب نیست، بازیی که ساده است و سخت، مثل بازی بهار با درخت، با خدا طرف شدن کار مشکلی ست، زندگی، بازی خدا و یک عروسک  گلی ست ...

 

                                                                   مهدیه

/ 3 نظر / 8 بازدید
زینب

مهدیه جان خیلی قشنگ بود. باورت میشه تنم به لرزه افتاد!!

مهدیه _ مریم

قول دادم حقیقت را بنویسم تلخه ولی خوب خدایش ذقشنگ یاده اول سال افتادم که چقدر از خانم اسکندری می ترسیدیم و کلی خندیدم البته یادمه که ئخودت مثل...... می ترسیدی![گل][قهقهه][چشمک]

مهدیه _ مریم

[شیطان][عینک]